دستآویزهای گمراهی
نویسنده: بیتا گوهری
زمان مطالعه:5 دقیقه

دستآویزهای گمراهی
بیتا گوهری
دستآویزهای گمراهی
نویسنده: بیتا گوهری
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
به دور از عقل است که آدمِ عاقلی چون من، سنگِ خاطراتِ از یادرفته را به سینه بزند و در تلاش باشد که آنها را از ورطهی فراموشی برهاند؛ مگر اینکه به قدرِ یک الماسِ آبدیده بیارزند. اگرچه ذهنِ عقیمی که بالاجبار با آن کنار آمدهام، در کمالِ بیبرگوباری دوست دارد درهمتافتگیِ خاطراتِ گذشته و آرزوهایِ آینده را منکر شود، فراموشی سازوکاری موذیگر و همهتنحریفی دارد که برایِ ابنایِ بشر هم دردِ دائمی است، هم درمانِ موقتی. سلاحی است که توأمان قلب و مغزِ درگیر را مثلِ خوره میخورد و تکهگوشتی بهجا میگذارد که ممکن نیست اسمی درخور رویِ آن نهاد.
نظرکردگانِ خوشبختی که صورتِ خود را جلا میدهند و به زرقوبرقِ مصنوعی دل میدهند تا با شبحِ وحشتناک و دلآزارِ گذشتهها شاخبهشاخ نشوند، در گیرودارِ پاک کردنِ طومارِ اعظمِ دلبستگیها، خود را از یاد خواهند برد. کسی چه میداند شاید من بدونِ احساسِ آسایش، تنها دست به پاک کردنِ همهچیز میزنم؟ شاید بهیادآوردنِ گربهیِ سیاههیِ زخمی که نالهکنان خود را به کناری میکشد تا جان بکند، شاهکلیدی برایِ سلسلهوقایعِ دردناکی متعلق به بچگیِ من باشد که دوست دارم از گندابِ حافظهیِ معیوبم پا به در نگذارند.
وقتی به گربهیِ ملوسم که چشمهایش مبینِ حالتِ یک پیرمردِ محتضر است نگاه میکنم، او دمش را هوا میکند و خرناسهکشان از من دور میشود. او هنوز در نظرِ من نمرده و جنبوجوش دارد و چهبسا این دور شدن، یک داستانِ نگفتهای پشتِ سرش دارد یا شاید هم یک داستانِ تمامشدهای را پشتِ سبیلهایش قایم کرده که تموز با خودش به مشامِ من میرساند. مشکل اینجاست که چهطور باید از تفالهیِ مغزی _خندهدار و مضحک است_ کار بکشم تا از حالتِ پوچی و گنگیِ خاطرات به قدری بکاهم که دیگر احساسِ دلخوری نکنم.
میدانم که یک چیزی اذیتم میکند، اما نمیتوانم ربطی بینِ این خودآزاری و مُردنِ گربهام «کوتو» پیدا کنم. انگار قبل از اینکه کوتو بمیرد، من همچنان ناراحت بودم. نتیجتاً ترجیح میدهم آن وحشتها و دلتپهها را در همان نقطهای که هستند رها کنم و تنها با دیدنِ گربهیِ نارنجیرنگِ همسایه که گوشهیِ چشمانش مبینِ حالات و اطوارِ انسانی مثلِ کوتو است، احساسِ منگی و بیوزنی کنم.
من بیرحم و مروت نیستم که با بیخیالی و تظاهر به ولنگاری، سوگ را به سخره بگیرم. هیچگاه به ذهنم نرسیده که برایِ خودم دشمنتراشی کنم و نیازی هم ندارم تا کسی مرا از اشتباهِ از یادبردن در بیاورد. اتفاقاً حق به بقیه میدهم که پشتِ سرم حرف از بیاحساسی میزنند و در تلاشم که پیشداوریِ مغرضانهای از نظراتِ آنها در موردِ خودم نکنم؛ چهبسا آنها هم نیازمندِ داوریها و بررسیهایِ دلسوزانهیِ من باشند! از انصاف نگذریم، اثربخشیِ فراموشی حتمی نیست و سایهای که رویِ کارکردِ عواطف و احساساتِ دستخوشِ غم و اندوهِ شدید میگذارد، حاصلی جز افکارِ مشتت و پریشانگونه نیست.
در تمامِ کابوسهایِ من، این سایه رویِ درختِ توتِ موردِ علاقهام سنگینی میکند و برگهایِ خشکیده و سوختهیِ توت بیجهت فرو میریزند. شاید روحِ کوتو بیشتر از اینکه برایِ عمرِ ناتمامِ خود غصه بخورد، با تمامِ عالمِ حیوانیِ خود در فکرِ کتکِ مفصلی است که از پسرِ قلدرِ همسایه خوردم.
کوتوِ بیچاره، طفلکِ بیپناه و بیمادرِ من خودش از لگدهایِ او بینصیب نماند و تا صبح یکریز ناله کرد. اکنون که تعریف میکنم، راحت است که همهچیز را برایِ شما رویِ دایره بریزم، اما روزِ بعد باز غمی بالبال میزند و رویِ سینهام سنگینی میکند. اندوهی بیهویت که متعلق به هیچ مکانی نیست، رویِ شانهام مینشیند و از جایش تکان نمیخورد. شاید گربهیِ نگونبختِ من که از تویِ جویِ آب—یک روزِ سردِ زمستانی که سرمایش سگ را خشک میکرد—میومیویِ ضعیفی کرد تا پیدایش کنم و مالِ من باشد، نمایندهیِ تمامِ سرخوردگیهایِ من از کتکها و بیتوجهیهایی است که از ابتدایِ کودکی با آن دستوپنجه نرم میکردم.
هر کسی رد میشد، لگدی حوالهام میکرد. این لگدها همیشه شکلِ فیزیکی نداشتند؛ به اشکالِ ذهنیِ متعددی روحم را در خود میبلعیدند. بعضیها میگویند واضح از دردِ خودت سخن نمیگویی، اما مگر آدمِ فراموشکار میتواند از ذهنِ خستهیِ خود خاطره در بیاورد؟
به عقیدهیِ من، میل به پاک کردن و زدودنِ سرابِ معلقِ زندگی که با از دسترفتگان معنا و مفهوم داشته، نهتنها خودخواهی نیست، بلکه گریزی کمحاصل به منظورِ بازیافتنِ توانِ عشقورزیِ کمجان به آن چیزهایی است که از بین نرفتهاند. سوال اینجاست که چاره چیست؟ از این رو چه چیزِ نتیجهبخشی را باید پیشنهاد کرد؟ آیا فراموش کردنِ کلِ دردها و کابوسهایِ زندگی به قیمتِ از دست رفتنِ بویِ گلِ شببویی که در بچگی بوییدی یا مزهیِ توتِ کالی که با کوتوِ ملوس خوردهای و صورتت را در هم برده، میارزد؟
شاید برایِ روحِ بچهای که در زندگی هرگونه ستم و تعدی به او روا دانسته شده، این قبیل زبانپردازیهایِ رمانتیک، شوخیِ پوچ و تحقیرآمیزی به نظر برسد. من به بچگیِ خودم که سرد و تاریک است برمیگردم، اما هر زمان که بازمیگردم، سرما با من و بدونِ میلِ من درونِ رختخواب، مهمانیِ شلوغ و فضاهایِ عمومی سرک میکشد. فراموشی کارِ خودش را خوب انجام نداده؛ چون از پشتِ هر بوتهای دُمِ کوتو را میبینم که بیرون افتاده و خودش را به خیالِ خودش پنهان کرده تا پیدایش کنم، بعد هم دو تا توتِ کالِ درشتِ سرخ دندان بزند و با نیشِ باز برایم خرخر کند.
همهیِ ما در زندگی با غولهایِ بیشاخودمی سروکله میزنیم که جِلوپلاسِ خود را از پهنهیِ افکارِ ما جمع نمیکنند و هر روز ما را دست میاندازند و بدبختانه فراموشی بر آنها کارگر نیست. شاید برایِ شما یک عروسکِ چشمدکمهای باشد یا حتی یک دفترچهیِ خاکخورده با دستخطی درشت و لرزان. غولِ من کوتوست؛ فکر میکنم که برنمیگردد، اما بازآمدنش هر بار سهمگینتر و دردناکتر از پیش است!
او به مرگِ بدی مُرد، اما از خیالم نرفت. بههرجهت توصیفِ این شرایطِ مضحک، روحبخش و اطمیناندهنده نیست. گربهای که مُرده را باید به حالِ خود رها کرد، وگرنه رَدِ پنجهیِ خونآلودِ او زندگیِ آدم را تباه میکند. پس برایِ فراموش کردن باید سایهها را به حالِ خود واگذاشت و در روشناییِ خورشید یکی شد. فراموشیِ راستین، از یاد بردنِ همهیِ چیزهایی که موردِ نفرت و علاقهیِ ما باشند نیست، بلکه کنار گذاشتنِ آشتیجویانهیِ دستآویزهایی است که ما را اسیرِ ضلالت و گمراهی میکنند.

بیتا گوهری
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.